X
تبلیغات
نوشته هايي در باد - ضرورت توجه به رابطه تعاملی فرهنگ و توسعه

نوشته هايي در باد

تحقيقي و دانشگاهي

ضرورت توجه به رابطه تعاملی فرهنگ و توسعه

فرهنگ حاکم بر یک تمدن، و توسعه ای که در زمینه های مختلف داشته است، تاثیری متقابل بر هم داشته اند. در هم آمیختگی این دو در تاثیرشان در ساخت یک جامعه، به قدری است که براستی نمی توان تفکیکی مشخص بین آنها قائل شد و یکی را بر دیگری اولویت بخشید.

هر جامعه ایی که در مسیر تکامل وتعالی حرکت می کند، ناگزیر با موانع و چالشهایی روبروست. البته این مشکلات در بعضی قلمروها نمود بیشتری می یابند.

 

چنانکه اکثر جوامع در حال توسعه به گونه ایی با چالشهایی در قلمرو فرهنگ مواجه هستند. کشور ما نیز از این امر مستثنی نبوده، از بدو قرار گرفتن در مسیر توسعه، مباحثی در مورد رابطه آن با فرهنگ جامعه در گرفته است.

 

به عبارت دیگر از آنجا که رشد و پیشرفت همواره مستلزم ایجاد تغییراتی در قسمتهای مختلف است، فرهنگ حاکم به عنوان مجموعۀ ارزشها، باورها و هنجارهای پایدار مورد قبول جامعه، بی نصیب از این تغییرات نبوده در نتیجه موضعی خاص در برابر آن اتخاذ نموده است.

 

طبیعتاً باید پذیرفت که بدون روشن شدن نوع رابطۀ عناصر فرهنگی جامعه با الگوی توسعۀ اتخاذ شده، انتظار رسیدن به اهداف مورد نظر ورسیدن به پیشرفتهای مطلوب، بی فایده خواهد بود.


در باب رابطۀ این دو مفهوم، دو رویکرد غالب وجود دارد که در سالیان گذشته، عموماً بر تفکر دولتمردان کشور حاکم بوده است: رویکرد نخست را می توان توسعه محور و دیگری را رویکرد فرهنگ محور نامید.

گروه اول در انتخاب روشهای توسعه توجه چندانی به فرهنگ موجود نداشته، بدون در نظرگرفتن عناصر فرهنگی حاکم بر زندگی افراد جامعه، به پیاده کردن برنامه های توسعه مورد نظرخویش پرداخته اند.

 

این گروه قبل از هر چیز به پیشرفت اهمیت می دهند و اولویت اول در نگاه ایشان توسعه جامعه است. در این حالت، الگوی توسعه ای که معمولا ارائه می شود ، به صورت قالبی از کشورهای دیگر اخذ شده است.

 

به عبارتی بدون توجه به وضعیت و شرایط محیطی حاکم بر کشوری که روش های خاص توسعه را تجربه نموده و احیانا ًبه موفقیت هایی نیز نایل آمده ، به تقلید صرف از روش های مذکور دست می زنند.

 

اینان به فرهنگ به مثابه ابزاری می نگرند که باید خود را مطابق با ضروریات توسعه تطبیق دهد و خللی در روند آن ایجاد ننماید. طبیعی است در چنین حالتی ، چالش های بسیاری در حوزه فرهنگ کشور مقصد پیش خواهد آمد.

 

اما با توجه به رویکرد این گروه ، در تمامِ مواردِ تضاد بوجود آمده ، اولویتهای توسعه تعیین کننده خواهد بود. بدین معنی که از این منظرفرهنگ جامعه باید خود را با تغییرات ناشی از توسعه وفق دهد و به صورت کامل به الگوی توسعه اتخاذ شده ملتزم باشد.


چنین دیدگاهی در زمان حکومت محمدرضا پهلوی در ایران حاکم بود. در آن زمان خطی مشی توسعه کشور بدون در نظر گرفتن شرایط فرهنگی جامعه ترسیم شده بود.

 

طبیعی است که این روند توسعه، مردم را از فرهنگ حاکم بر زندگی ایشان دور می نمود . فرهنگی که بر آمده از تجربۀ تاریخی ساکنان این کشور بوده و باورهای زندگی آنها و هنجارها و معیارهای صورتبخش زندگی ایشان را فراهم آورده بود.


چنین نگاه خشکی به توسعه که تنها رشد حوزه های اقتصادی و صنعتی و ایجاد رفاه در زندگی را مد نظر قرار می دهد ، به احساس بی هویتی افراد جامعه می انجامد و به مرور باعث بوجود آمدن بحران هویت وشکل گیری خیزش های اجتماعی خواهد شود که آرمان خویش را بازگشت به دوران گذشته قرار می دهند.

 

به وجود آمدن احساس از دست رفتن هویت ، نه تنها مانعی بر سر راه توسعه کشور ایجاد خواهد نمود، بلکه باعث موضعگیری جامعه در قبال آن شده و توسعه به مفهومی ضد ارزش ، و در مقابل هویت فرهنگی ، قلمداد خواهد شد.

 

چنانکه نتیجه عملکرد رژیم پهلوی ، چنین فرجامی را در بر داشت. برنامه های توسعه ای که در کشور اجرا شد، از آنجا که به فرهنگ اسلامی توجه چندانی نداشتند ، به بی ثباتی جامعه و خیزشی عظیم در مقابل چنین روندی انجامید.

گروه دوم در تغییرات اجتماعی اصالت را به فرهنگ می دهند. به عبارتی با نگاهی یکسویه تفسیری از توسعه را قابل قبول می دانند که با فرهنگ موجود مطابقت کامل داشته باشد.

 

این گروه عموماً به یک هویت جمعی ومقدس باور دارند که دربرگیرندۀ تمامی ارزشهای تعیین کننده رفتارهای اجتماعی است. هر گونه تخطی از این مجموعه از نظر ایشان غیر قابل تحمل است.

 

از منظر اینان غایت اصلی، حفظ وتداوم فرهنگ موجود می باشد و مسایل دیگر جامعه در درجۀ دوم اهمیت قرار میگیرند. بنابراین عموماً به توسعه جامعه باور نداشته ویا تنها به ابعادی از توسعه همانند تکنولوژی روی خوش نشان می دهند.

 

حتی وقتیکه بنابر جبر زمانه محبور به پذیرش آن شوند تنها الگویی از توسعه را می پذیرند که نه تنها با فرهنگ حاکم منافاتی نداشته باشد بلکه به تثبیت هرچه بیشتر آن نیز کمک نماید.

 

اینان از فرهنگ تفسییری ذات انگارانه دارند و تمام قوای جامعه را برای حفاظت از این هویت جمعی به کار می گیرند. این نگرش توجهی به کارآمدی فرهنگ و نقش آن در ساماندهی زندگی نداشته و ارزش آن را فی نفسه می داند.

نتیجه این نگاه یکسویه به فرهنگ، از بین رفتن هرگونه پویایی در جامعه خواهد بود. بدیهی است هنگامی که مردم، جامعه را در مسیر پیشرفت نبینند و دور نمایی از بهبود زندگی خود تحت حاکمیت فرهنگ موجود نداشته باشند وایستایی را در اجزای مختلف زندگی خویش ببینند، به مرور دچار نوعی یأس و دلزدگی خواهند شد و با نفی تجربۀ تاریخی خویش در قالب فرهنگ، به تمامی ارزشها، باورها وهنجارهای موجود در جامعه پشت نموده، به فرهنگ خود به چشم عامل واپس گرایی وتحجر خواهند نگریست. این امر می تواند باعث به وجود آمدن جریانهای افراطی شود که بدنبال محو ارزشهای بنیادین جامعه باشند.


چنین نگرشی در اروپای قرون وسطی حاکم بود. در آن زمان فرهنگ مسیحیت چنان سلطه ایی بر آن جوامع داشت، که هیچگونه تغییر و تحولی به رسمیت شناخته نمی شد و کوچکترین شائبه ایی در لزوم ایجاد کمترین تغییری، با برخوردی قهری مواجه می گشت.

 

نتیجۀ چنین دیدگاهی نیز حدود هزار سال عقب ماندگی جوامع اروپایی وفقر و فلاکت مردم آن دیار بود. در نهایت نیز کاسه صبر مردم لبریز گشته، منجر به پدید آمدن جنبشهای اعتراضی در عرصه های مختلف جامعه شد.

 

در تمامی این جریانات که در زمینه های مختلف هنری، مذهبی و صنعتی و... بوجود آمد، می توان وجه مشترکی را مشاهده نمود و آن انداختن گناه تمامی عقب ماندگیها بر گردن فرهنگ مذهبی حاکم می باشد. در نتیجه فرجام کار سکولاریزاسیونی تمام عیار بود که به خانه نشین شدن دین در غرب انجامید.


در کشور مانیز بعد از انقلاب اسلامی گروهی سعی در ترویج چنین دیدگاهی در جامعه داشته اند. اینان بدون عبرت گرفتن از تجربیات تاریخی ملل مختلف، سعی در تجربۀ دوبارۀ ناکامی دیگران دارند.

 

این افراد توجهی به لزوم جهتمند بودن فرهنگ جامعه نداشته فرهنگ مورد نظر خویش را فی حدذاته ارزشمند می شمرند. لایه های مختلف فرهنگ از نظر این گروه دور مانده وبا نگاه ذات اندیش خود، تفاوتی میان هسته مرکزی فرهنگ با لایه های آن نمی بینند.

 

در نهایت چنین نگرشی منجر به ایستایی کامل جامعه حتی خود فرهنگ خواهد شد. چراکه با داشتن چنین نگرشی دیگر نمی توان با تغییر، تحول و تکامل درلایه های فرهنگ به تقویت وپاسداری از هسته مرکزی آن همت گماشت.


غافل از اینکه مردم فرهنگی را با رضایت خاطر خواهند پذیرفت که در جهت ساماندهی زندگی شان باشد.هر چند فرهنگ ها و عناصر آنها دارای ارزشهایی بنیادین و شایسته پاسداری هستند ولی به هر حال فرهنگ ها باید توانایی خود را در بهبود زندگی مادی انسانها نشان دهند.

 

به عبارت بهتر می توان گفت هر فرهنگی در جهت هدفی خاص و در راستای تقویت محورهای اساسی فرهنگ، مجموعه ایی از ارزشها وباورها را ارائه می نماید و این باورها باید دارای ارتباطی اساسی با نیازهای روزمره و تمشیت امور زندگانی آنها باشند، دادن اصالت مستقل از زندگی روزمره و فراتر دانستن آن از ضرورت پاسخگویی به نیازهای زمانه ،به واقع تهی کردن فرهنگ و ارزشها از بخشی از وظایف آن در یک جامعه است.


چنین نگرشی بطور قطع در دراز مدت باعث دلزدگی مردم از فرهنگ شده، جریانهایی را در جهت طرد بنیانهای دینی وایرانی فرهنگ بوجود خواهد آورد. همچنانکه در آغاز آشنایی اندیشمندان کشورمان با پیشرفتهای غربی، گروهی بر این باور رسیدند که تنها عامل رشد کشور، کنار گذاشتن دین ورسومات کهن و یکسره به لباس غربی درآمدن، خواهد بود.

حال این پرسش مطرح است که آیا می توان در عین حفظ هویت فرهنگی جامعه، کشور رانیز در مسیر توسعه قرار داد؟ پاسخ به این سوال بسیار مشکل است اما برای روشن شدن بیشتر موضوع ابتدا باید نسبتی که به طور واقعی بین این دو مفهوم برقرار است را بدست آورد.


با نگاهی اجمالی به تاریخ و بررسی روند ظهور وسقوط و نیز شکوفایی تمدن های مختلف، به خوبی می توان نقش فرهنگ را در شکوفایی و یا انحطاط یک تمدن ردیابی نمود. بعنوان مثال در تحلیل تمدن های باستانی مثل چین ، ایران، روم و یونان، هیچگاه نمی توان از فرهنگ فاخری که این تمدن ها به بار آوردند بی تفاوت گذشت. از سوی دیگر بسیاری از مورخان بر این عقیده اند که وجود عناصر غنی فرهنگی در اذهان مردم یک خطه، باعث عظمت یک تمدن گشته است.

 

به عبارتی فرهنگ حاکم بر یک تمدن، و توسعه ای که در زمینه های مختلف داشته است، تاثیری متقابل بر هم داشته اند. در هم آمیختگی این دو در تاثیرشان در ساخت یک جامعه، به قدری است که براستی نمی توان تفکیکی مشخص بین آنها قائل شد و یکی را بر دیگری اولویت بخشید.


برای روشن شدن بیشتر مطلب می توان روند شکل گیری تمدن امروزین غرب و نقش فرهنگ درآن را مد نظر قرار داد. بنابر عقیده تحلیلگران تاریخی، نقطه آغازین شکل گیری این تمدن دوره رنسانس ایتالیا در قرن 14 بوده است و در ادامه، عصر روشنگری، پروتستانتیزم، انقلاب فرانسه و نیز انقلاب صنعتی، همگی تحولاتی بودند که در عرصه های مختلف هنری، علمی، مذهبی، سیاسی، صنعتی و... در اروپا شکل گرفتند، و بتدریج آن دیار را به سوی جوامع مدرن امروزی سوق دادند.

 

متفکران بسیاری بر این باورند که از دلایل اصلی شکل گیری این تحولات، وجود عناصری خاص درون فرهنگ دینی حاکم بر اروپای آن زمان بوده است. به عبارت دیگر فرهنگ آن خطه، پتانسیل به وجود آمدن این تغییرات بنیادین را داشته است و به تدریج جامعه را به سمت این تغییرات رهنمون ساخته اند.

 

و البته اراده مردم و نخبگان برای تغییر شرایط زندگی و نیز شکل گیری تغییرات، خود به تحولاتی در عرصه فرهنگ نیز منجر شده است. به عنوان مثال ماکس وبر برتأثیر نهادهای مذهبی و نظام های اخلاقی جهت توسعه اقتصادی تأکید می کند و عوامل معنوی و اخلاقی موجود در فرهنگ اروپایی را از جمله عوامل علّی رشد و توسعه اقتصاد سرمایه داری در غرب معرفی می نماید.

در این مقال فرصت بررسی تمامی این موارد و تعیین نقش فرهنگ در آنها وجود ندارد. و لیکن با اندکی مداقه و توجه به تحلیل های تاریخی متفکران این عرصه، می توان به درهم آمیختگی و تأثیروتأثر متقابل عناصر فرهنگی با این نقاط آغازین تمدن غربی، پی برد.


با توجه به این شواهد تاریخی می توان نتیجه گرفت که در واقعیت اجتماعی این دو مقوله، کاملاً به یکدیگر ملتزم بوده اند و مشکلات بوجود آمده در این عرصه ناشی از نگاهی یکسویه، تفکیک ایندو از هم و اولویت بخشی به آنهاست. چرا که این عمل، جامعه را از مسیر طبیعی خویش خارج نموده و سرانجام کار نیز، نتیجه ای یکسره مغایر با اهداف مورد نظر به بار خواهد آورد.

 

به عبارتی برداشتی که از فرهنگ ارائه می شود، می تواند باعث رکود یا پویایی جامعه شود. بدین معنا که می توان فرهنگ را واجد لایه های مختلفی دید که هرکدام از پتانسیل هایی برخوردار هستند ودر صورت فعلیت یافتن، می توانند به کارآمدی وبه روز شدن فرهنگ یاری رسانند.

 

در مقابل می توان با ارائه تفسیری ایستا از فرهنگ، در مقابل هرگونه تغیرات اجتماعی مقاومت کرد و روز به روز از کارآیی فرهنگ در ساماندهی جامعه کاست. آنچنانکه دو رویکرد افراطی که در قسمت قبل ذکر آنها رفت، نتیجه ای نیز جز ایستایی جامعه، تشتت اجتماعی، دوگانگی فرهنگی و بی هویتی را برای جوامع به ارمغان نیاورده است.

 

به نظر می رسد فرهنگی مورد اقبال مردمان واقع می شود که کارآمدی آن در به سامان رساندن زندگی ایشان به اثبات رسد. از سویی جامعه به توسعه ای روی خوش نشان خواهد داد که عناصر ارزشی، هنجارها و معیارهای مورد پذیرش فرهنگ حاکم را ارج نهد و ایندو رابطه ای تعاملی با یکدیگر دارند.


بدین ترتیب به نظرمی رسد برای ارائه خط مشی مناسب برای توسعه کشور، باید به التزام متقابل توسعه و فرهنگ توجه شایانی نمود. و با اتخاذ نگاه تفسیری از فرهنگ بر لزوم رابطه ایی تعاملی و سازنده و نفی تقابلی این دو مفهوم تاکید نمود.

 

با توجه به این نکته شاید بتوان الگویی برای توسعه پیشنهاد نمود که با پرهیز از هر گونه ایستانگری نه تنها به هویت فرهنگی جامعه لطمه ای نزند بلکه به تثبیت هر چه بیشتر عناصر غنی فرهنگی ایران اسلامی نیز بینجامد.

با علم به این که دین اسلام تشکیل دهندۀ بخش عمده ای از فرهنگ ایران امروز می باشد، موضع اسلام در قبال توسعه، می تواند بر طرف کنندۀ بسیاری از ابهامات در این زمینه باشد.

 

با در نظر گرفتن فلسفه خلقت از نگاه اسلام و نیز تاکید بر اهمیت مقولات مختلف اجتماعی چون کار، نظم و انضباط و... می توان گفت دین اسلام، برای توسعه جامعه اسلامی اهمیت بسزایی قائل است.

 

آنچنانکه از آیات و روایات مختلف بر می آید، هدف از خلقت تکامل ابعاد وجودی انسان و در نتیجه رسیدن به سعادت ابدی می باشد. در این بینش بعد مادی انسان مورد توجه بسیار قرارگرفته و بعنوان زمینه تکامل ابعاد معنوی قلمداد شده است.

 

از سوی دیگر تعالی انسان و قرارگرفتن در مسیر معنویت، بدون در نظر گرفتن محیطی که درآن رشد نماید، منطقی به نظر نمی رسد. از این روی تعالیم بسیاری دال بر وظیفه عمران و آبادانی زمین برای انسان وجود دارد، و به مقوله ای مثل کار و کوشش به عنوان عاملی برای عمران زمین و نیز تأمین معاش توجه شایانی شده است.


اسلام در تمام عرصه های مختلف جامعه اعم از سیاسی، اقتصادی، اجتماعی احکامی دارد که به کارگیری بسیاری از آنها به رشد و توسعه خواهد انجامید.

 

از سوی دیگر بسیاری از ویژگی های جامعه ایده آل اسلامی، جز در جوامع توسعه یافته ، امکان تحقق ندارند. بعنوان مثال توجه فراوانی به برقراری عدالت در جامعه و همچنین تأکید بسیاری بر ریشه کنی فقر از بین مسلمین شده است. تردیدی وجود ندارد که رسیدن به این اهداف جز از طریق توسعه همه جانبه و بومی ، صورت نخواهد گرفت.


به عبارت دیگر می توان گفت اسلام خود را ملتزم به ساماندهی زندگی مسلمانان می داند. با توجه به اینکه اسلام دینی جاودانه است و آموزه های آن تمامی زمانها و مکانها را در بر می گیرند، شیوه ساماندهی که در متن اسلام وجود دارد، باید جوابگوی جوامع مختلف در دوره های زمانی مختلف باشد.

 

از آنجاکه ساماندهی در زمانهای مختلف، روشهای خاص خود را می طلبد وامروزه این امر معطوف به توسعه است، منطقی می نماید که دین اسلام بر اساس احکام جاودان خویش نمی تواند به امر توسعه بی تفاوت باشد.


بنابر این مختصر، می توان گفت در فرهنگ اسلامی آموزه های بسیاری هست که نه تنها توسعه را به رسمیت می شناسد بلکه به آن کمک شایانی نیز می نماید. از جانب دیگر دورنمایی برای یک جامعه راستین اسلامی ترسیم شده است که جز ازمسیر توسعه تحقق آن ممکن نمی باشد، که این خود می تواند تأییدی بر التزام فرهنگ و توسعه در تفکر دینی باشد.

شکل گیری انقلاب اسلامی نیز بر اساس چنین تفسیری از تعالیم دینی بوده است. در منظر متولیان اصلی انقلاب نیز رابطه ای که بین فرهنگ دینی و توسغه جامعه برقرار است، رابطه ایی کاملا تعاملی بوده و هر گونه تقابل این دو مفهوم را نفی می نموده اند.

 

و لیکن در روند زمان گرایشاتی به اولویت بخشی به هر کدام از این دو بوجود آمد، که در جای خود صدماتی را نیز به نظام اسلامی وارد نمود. بهرحال برای جبران لطمات وارده، باید با نگاهی عمیقتر به رابطه تعاملی این دو مفهوم اساسی جامعه، یعنی فرهنگ و توسعه نگریسته شود و چنین نگرشی اساس برنامه ریزیهای توسعه کشور، قرار داده شود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 آبان1387ساعت 22:39  توسط  عباسعلي خسروي  |